امروز، در طول مراسم قدیس یکشنبه، خداوند عیسی دوباره از من خواست که به اتاق علیا بیایم و از من خواست که تسلایش باشم.
گفتم: «خداوندا، من شایسته نیستم.»
او گفت: «خودت را کوچک نکن. اگر شایسته نبودی، از تو نمیخواستم، اما تو شایستهای.»
او گفت: «دوست دارم حضورت را در کنارم داشته باشم — اینگونه به من تسلا میدهی، زیرا من برای بشریت بسیار رنج میکشم. رهبران جهان بسیار فاسد هستند و سعی میکنند دنیا را تغییر دهند تا از شر خدا خلاص شوند. به مردم بگو توبه کنند و همیشه بسیار نزدیک به من بمانند، زیرا شیطان اکنون بسیار بسیار پرخاشگر است.»
خداوند ما عیسی از من برای رنج کشیدنهای بسیار در راه او سپاسگزاری کرد، چرا که روزهای پنجشنبه، جمعه و دیروز درد طاقتفرسایی را در هر دو پایم احساس کردم.
او گفت: «من برایت آشکار خواهم کرد که چرا اینقدر رنج میکشی. دلایل بسیاری وجود دارد که من از آیین عشای ربانی استفاده میکنم وقتی تو آن را به من بازمیگردانی — من از آن برای جلوگیری از وقایع خطرناک بسیاری استفاده میکنم که بر همه شما نازل خواهد شد.»
«مادرم تو را بسیار دوست دارد. او به تو آموزش میدهد. چیزهایی هست که او به تو میگوید، اما تو معنای آنها را نمیفهمی.»
«میبینی، پاداش همیشه در انتظار توست — تو از مادر من یا از من تسلا دریافت میکنی، اما میوهای که تولید میکنی تماماً از طریق رنجهایت است.»
درست قبل از بالا بردن بدن و خون خداوند ما عیسی، او گفت: «فقط فکر کن، در شام آخر من خود را برای نجات تو فدا کردم و من عشای مقدس را به بدن خود تبدیل کردم. تو نمیدانی چقدر برای من دردناک بود — من وقتی با شاگردانم بودم بسیار احساساتی بودم، زیرا آنها را دوست دارم و میدانستم که این آخرین شام با آنها خواهد بود.»
«من با تمام عشقم خودم را به همه شما تقدیم میکنم تا همگیتان را نجات دهم و در مقابل چه چیزی نصیبم میشود — هیچ قدرشناسیای. چنان عمیقاً احساساتی بودم که نمیخواستم آن را در مقابل شاگردانم نشان دهم. و این هنوز ادامه دارد، من همچنان رنج میکشم و همچنان امیدوارم که بشریت مرا به عنوان پروردگار و خدای خود بشناسد و قدردان باشد.»
وقتی خداوند ما عیسی این را به من میگفت، گریه میکردم، بسیار بسیار تأثیرگذار بود.
بعد از مراسم قدیس، برای دعا به کلیسا رفتم. بعد از روشن کردن شمعها، رو به مجسمه مریم مقدس ایستادم تا دعا کنم. بلافاصله، توانستم اشک بزرگی را ببینم که از گونه مادر مبارک جاری شد.
گفتم: «مادر مبارک، امروز خیلی خوشحال به نظر نمیرسی.»
او پاسخ داد: «چگونه میتوانم خوشحال باشم وقتی پسرم اینقدر از سوی دنیا و مردم مورد توهین قرار میگیرد؟ آنها واقعاً به او آسیب میزنند و درد زیادی بر قلب مقدس او وارد میکنند. من برای پسرم بسیار غمگینم. مردم گناهان بسیاری مرتکب میشوند بدون اینکه توبه کنند — آنها نمیخواهند خدا را بشناسند. رهبران با چیزهای زشتِ بسیار، به مردم آموزش میدهند و آنها را شستشوی مغزی میدهند و در دل مردم ترس میاندازند. پسرم رنجیده است چون مردم به سوی او باز نمیگردند.»
گفتم: «مادر مبارک، من تمام تلاشم را میکنم.»
او گفت: «تو سهم خودت را انجام میدهی.»